آوای ققنوس

سلام دوستان

این وبلاگ به فروش می رسد

مبلغ های پیشنهادی را کامنت کنید

وبلاگ به بالاترین مبلغ پیشنهادی فروخته خواهد شد...



مبلغ پایه : 100 هزار تومان



+ نوشته شده در  جمعه 12 مهر1392ساعت 14:10  توسط سارا  | 

 دوستان عزیز ما در این دوران هیچ راهی نداریم جز آگاه کردن مردم و آگاهی هم با تزریق آنی در مردم اتفاق نمی افتد بلکه باید گام به گام و با حوصله و صبر زیاد این کار انجام شود و آن هم نه با شعار دادن و یا توصیه ی کتاب های ایدئولوژی و سیاسی و بلکه با خواندن همین کتاب های داستان و شعر ساده باید شروع شود و اگر بتوانیم روح کتاب خوانی را در مردم زنده کنیم شک نکنید که موتورشان راه می افتد و بعد که معتاد به خواندن شدند کم کم به سمت خوانش متون اعتقادی و سیاسی و جامعه شناسی خواهند رفت و آن وقت ملتی که بدانند که دور و برشان چه اتفاقی می افتد و درست و غلط چیست خود به خود به مسیر درست می افتند و چیزی را انتخاب می کنند که درست است و راهی می روند که میل می کند به سمت مدینه ی فاضله ...

من برای این هدف طرحی را پیش گرفته ام که می خواهم به شما هم توصیه کنم :

کتاب هایی که به نظرم مفید و خواندنی و در عین حال ساده و همه فهم هستند را خریداری می کنم و به دوستانم هدیه می دهم به شرطی که پس از خواندن، ایشان هم هدیه بدهند و این کتاب همین طور دست به دست بچرخد و خوانده شود و برای جذابیت کار حتا اسمشان را هم ابتدای کتاب بنویسند ... اگر کتاب ها آگاهانه تهیه شوند ( سنگین نباشند و سبک های ادبی خاصی نباشند که خواننده پس بزند و ...) مطمئن هستم که آینده ای را می شود متصور بود البته آن آینده ممکن است صد سال دیگر باشد و یا بیشتر و این از نظر ما نباید مهم باشد بلکه نفس کار درست است. خواهش می کنم خود خواهی وخود پسندی را که در دوره ی اصلاحات گریبان دوستانمان را گرفت کنار بگذارید و به اسم خودتان توجه ای نداشته باشید و مثل گوی هایی که در آزمایش فیزیک نیرو را از هم رد می کنند بدون این که تکان بخورند این افکار و اندیشه ها را منتقل کنید و صبور باشید تا روزی که حتا ما نخواهیم بود به ثمر برسند ... امیدوار باشیم به فردایی که جامعه ای آگاه داریم...

 

http://tbook.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اسفند1389ساعت 23:24  توسط سارا  | 

 

 من خسته‌ام، تو خسته‌ای آیا شبیه من؟
یک شاعر شکسته‌ی تنها شبیه من

حتی خودم شنیده‌ام از این کلاغ‌ها
در شهر یک نفر شده پیدا شبیه من
امروز دل نبند به مردم که می‌شود
این‌گونه روزگار تو ـ فردا ـ شبیه من
ای هم‌قفس بخوان که زِ سوز تو روشن است
خواهی گذشت روزی از این‌جا شبیه من
از لحن شعرهای تو معلوم می‌شود
مانند مردم است دلت یا شبیه من
من زنده‌ام به شایعه‌ها اعتنا نکن
در شهر کشته‌اند کسی را شبیه من

شاعر : نجمه زارع

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 آبان1389ساعت 22:44  توسط سارا  | 

 

 

گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود

از هر چه زندگیست دلت سیر میشود

گویی به خواب بود جوانیمان گذشت

اغلب چه زود فرصتمان دیر میشود

کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی

بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 شهریور1389ساعت 22:11  توسط سارا  | 

 

در این زمانه ی بی های و هوی ِ لال پرست

خوشا به حالِ کلاغان ِ قیل و قال پرست


چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را

برای این همه ناباور خیال پرست؟


به شب نشینی ی خرچنگ های ِ مُردابی

چگونه رقص کند ماهی ی زلال پرست؟


رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند

به پای هرزه علف های ِ باغ ِ کال پرست


رسیده ام به کمالی که جُز اناالحق نیست

کمال ِ دار، برای ِ من ِ کمال پرست


هنوز زنده ام و زنده بودنم خاریست

به تنگ چشمی ی نامردم ِ زوال پرست

 

( محمد علی بهمنی )

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 مرداد1389ساعت 21:4  توسط سارا  | 

 

 

الو سلام ، منزل خداست ؟

این منم مزاحمی که آشناست .

هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است

 ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست .

شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است

 چرا  به ما که می رسد ، حساب بنده هایتان جداست ؟

الو الو....

دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد ،

 خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست ؟

چرا صدایتان نمی رسد ، کمی بلند تر، صدای من چطور؟

خوب و صاف و واضح و رساست ؟

اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم ،

 شنیده ام که گریه بر تمام درد ها شفاست .

دل مرا بخوان به سوی خود تا که سبک شوم ،

 پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست

. الو ، مرا ببخش ،

 باز هم مزاحمت شدم ،

 دوباره زنگ می زنم ،

دوباره ............تا خدا خداست!!

دوباره ........... تا خدا خداست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 مرداد1389ساعت 22:2  توسط سارا  | 

 

به خاطر آرامشی که ارزانی ام داشتی از تو ممنونم

به خاطر رفع همه ی دغدغه ها و امنیتم از تو ممنونم

به خاطر جسم سالم و نشاط و شادابی ام از تو ممنونم

به خاطر نیت پاک و قلب مهربانم از تو ممنونم

به خاطر آگاهی و دانایی ام از تو ممنونم

به خاطر گذشت و بخششم از تو ممنونم

  مهربان خدای خوب من

به خاطر امیدواری به لطف بی پایانت از تو ممنونم

به خاطر رزق و روزی حلالم از تو ممنونم

به خاطر همنشینی با خوبانت از تو ممنونم

به خاطر خانواده خوبم از تو ممنونم

به خاطر توفیق بندگی ام از تو ممنمنم

به خاطر زندگی جدیدم از تو ممنونم

به خاطر میل به تحول و تولد دوباره ام از تو ممنونم

به خاطر وجود شکرگذار و سپاسگذارم از تو ممنونم

 ای خالق دلسوز و مهربان

از تو برای همه آرامش الهی می طلبم

برای همه سلامت و تندرستی می طلبم

برای همه دلی شاد و قلبی مهربان می طلبم

برای همه گشایش امور می طلبم

برای همه توفیق هدایت الهی می طلبم

برای همه معنویت روز افزون می طلبم

    خدای قادر من

هم اکنون به لطف بی کرانت همه چیز و همه کس توانگرم می سازد و باور دارم قدرت بی پایان تو

 و دست مهر و یاری ات به همراه لطف سرشارت از بهترین و رضایت بخش ترین راه ها

در همه مسائل زندگی به یاری ام می شتابد

پس آسوده خاطر ، اداره عالی همه ی امورم و گشایش همه مسائلم را

 به اراده قدرتمند تو می سپارم .

بارالها

به تو قول می دهیم و به سر این تعهد می مانیم که هر روزمان به لطف توفیق تو بهتر از روز قبل باشد .

نه برداشت منفی کنیم و نه کلام منفی بر زبان بیاوریم و نه ناسپاسیت کنیم .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 دی1388ساعت 17:16  توسط سارا  | 

 ما در هیات پروانه ی هستی، با همه ی توانا یی ها و تمدن ها مان شاخکی بیش نیستیم !

 برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد .

یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست

  اگر رد پای دزد ارامش و سعادت را دنبال کنیم

 سرانجام به خودمان خواهیم رسید

که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم

و همه ی چیز ها ی تلنبار مربوط و نا مربوط را زیر و  رو می کنیم ...

بر جریان باد ایستادن و اگاها نه جبر مطلق را پذیرا شدن رسالت راستین ماست !

 در این گوی سر به هوا هیچ چیز مال هیچ کس نیست

 و هیچ تکیه گاهی نمی تواند پناه گاهی گردد

 می ماند ناب ترین و عمیق ترین حس زندگی

یعنی دوست داشتن و دوست داشته شدن

 که شاید باعث فراموشی رنج عظیم بودن گردد ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 11:58  توسط سارا  | 

 

اگر روزی دشمن پیدا کردی بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی

اگر تهدیدت کردند بدان در برابرت ناتوانند

اگر روزی خیانت دیدی بدان ارزشت بالاست

 واگر روزی ترکت کردند بدان با تو بودن لیاقت می خواهد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 تیر1388ساعت 5:0  توسط سارا  | 

بچه که بودم اگر کار بدی می کردم آدم بزرگ ها به من چشم غره می رفتند

و من می فهمیدم که کارم اون قدر بد بوده که توانسته اون ها رو ناراحت بکنه !

  دیگه انجامش نمی دادم  یا اگر هم تکرار می شد آن قدر می گفتم ببخشید

 تا از نگاه سرد اون ها در امان بمونم .

اما کمی که بزرگ تر شدم فهمیدم فقط ما کوچولو ها اشتباه نمی کنیم

 آدم بزرگ ها هم اشتباه می کنند با این تفاوت که اشتباهاتشون خیلی بد تر از مال ما است ...

 اما ان قدر به خودشون مطمئن هستند که حتی برای یک لحظه با خودشون فکر نمی کنند

 که شاید کارشون اشتباه بوده ...

براشون مهم نیست که کوچولو ها از دستشون ناراحت بشن

 و از نگاه سرد کوچولو ها خجالت زده نمی شوند .

بزرگ که شدم فهمیدم چقدر پاک بودیم وقتی که بچه بودیم

و چه گوهری رو از دست دادیم حالا که بزرگ شدیم !

فهمیدم دنیای ادم بزرگ ها دنیا ی کثیفی است.

 یک باتلاق از کثافت که بوی تعفنش تمام عالم رو پر کرده

و آدم بزرگ ها روز به روز بیشتر در اون فرو می روند .

حا لا که بزرگ شدم فقط افسوس می خورم

 افسوس می خورم که چرا قدر بچگی رو ندونستم وبزرگ شدم .

چرا وارد دنیای فاسد انسان ها شدم ؟

«ای کاش هیچ وقت  کوچولو ها ، آدم بزرگ نمی شدند»

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 20:24  توسط سارا  | 

 

این سوال ذهنه یکی از دوستانم رو مشغول کرده

 و

اونو برام کامنت گذاشته بود

حالا من این سوال رو از شما می پرسم :

چرا وقتی بارون مییاد دل آدما میگیره اما وقتی دله آدما میگیره بارون نمییاد؟ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 0:11  توسط سارا  | 

 

 هیچ  کس  از  فردای  خود  خبر  نداره

شاید  این  تنها  دلیلی  باشه  که  به  آدمها  امید  زندگی  میده  ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 23:18  توسط سارا  | 

 روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است

بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است

بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست

او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است

صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست

در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است

بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي

مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است

مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست

بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است

غزل هجرت من را همه جا بنويسيد

روي قبرم بنويسيد مهاجر بوده است

 


 

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت

ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد

گلويم سوتكي باشد بدست كودكي گستاخ وبازيگوش

و او يك ريزوپي درپي دم گرم خويش را در گلويم سخت بفشارد

وخواب خفتگان خفته را آشفته سازد

بدين سان بشكند دايم سكوت مرگبارم را

 ـــ دکتر علی شریعتی ـــ

 

 


 

 

در تمام لحظه هايم هيچکس خلوت تنهاييم را حس نکرد

 آسمان غم گرفته هيچگاه برکه ی طوفانيم را حس نکرد

 آنکه سامان غزل هايم از اوست

 بي سر و سامانيم را حس نکرد

مي رسد روزي که بي من روزها را سر کني

مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني

 می رسد روزی که تنها در کنار عکس من

قصه ی عشق کهنه ام را مو به مو از بر کنی

 


 

 

غم دل با تو گویم غار    

بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟ 

 صدا نالنده پاسخ داد  : آري  نيست . آري نيست

 

 

 


 

 

                                دل ادمي براي نوشتن بهانه ميخواهد.....
                و براي ننوشتن بهانه ها...
             وقتي هيچکدام نباشد....
                       سکوت تنها واژه ايست که تو را
و بودنت را
              انکار نميکند.............

 

 


 

 

 

شيشه اي مي شکند...

يک نفر مي پرسد...

چرا شيشه شکست؟

مادر مي گويد:شايد اين رفع بلاست.

يک نفر زمزمه کرد...

باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد.

شيشه ي پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرور شکست,

عابري خنده کنان مي آمد...

تکه اي از آن برمي داشت

مرحمي بر دل تنگم مي شد...

اما امشب ديدم ...

هيچ کس هيچ نگفت

غصه ام را نشنيد...

 از خودم مي پرسم

آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟؟

دل سخت شکست اما,هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا؟؟؟؟؟

 

 


  

 

 

اگه عشق نباشه مولکول‌هاي اکسيژن و هيدرژن  اينقدر محکم همديگر رو فشار

 نمی دادند که اشک جفتشون در بياد !

 

 

  پيچ جاده ، آخر راه نيست مگر اينکه تو نپيچي!

 

 

شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی پاییز بهاری است که عاشق شده است

 

 

 همیشه رفتن رسیدن نیست ولی برای رسیدن باید رفت .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 23:33  توسط سارا  | 

 تنها يك رسالت در اين جهان باقي است

اگر مي خواهيد به موفقيت دست يابيد

بوديم ها را رها كنيد

هستيم ها را  دريابيد

و براي رسيدن به خواهيم بود ها  تلاش نمایید ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 13:17  توسط سارا  | 

زندگي نوشيدن قهوه است !

 

گروهي از فارغ اتحصيلان پس از گذشت چند سال وتشكيل زندگي و رسيدن به موقعيتهاي خوب كاري واجتماعي طبق قرار قبلي به ديدار يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود رفتند . بحث جمعي انها خيلي زود به گله و شكايت از استرس هاي ناشي از كار و زندگي كشيده شد  . استاد براي پذيرايي از ميمانان به اشپذخانه رفت و با يك قوري قهوه وتعدادي از انواع قهوه خوري هاي سراميكي ، پلاستيكي و كريستال كه برخي ساده وبرخي گران قيمت بودند بازگشت ؛ سيني را روي ميز گذاشت و از ميهمانان خواست تا از خود پذيرايي كنند پس از انكه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت : اگر دقت كرده باشيد حتما متوجه شده ايد كه همگي قهوه خوري هاي گران قيمت و زيبا را برداشته ايد و انها كه ساده و ارزان قيمت بوده اند در سيني باقي مانده اند ؛ البته اين امر بداي شما طبيعي و بديهي است ! سرچشمه همه مشكلات و استرس هاي شما هم همين است . شما فقط بهترين ها را براي خود مي خواهيد . قصد اصلي همه ي شما نوشيدن قهوه بود اما اگاهانه قهوه خوري هاي بهتر را انتخاب كرديد و البته در اين حين به ان چه ديگران بر مي داشتند نيز توجه  داشتيد به اين ترتيب، اگر زندگي قهوه باشد ، شغل ، پول ، موقعيت اجتماعي و ... همان قهوه خوري هاي متعدد هستند . انها فقط ابزاري براي حفظ و نگه داري زندگي اند ، اما كيفيت زندگي در انها فرقي نخواهد داشت . گاهي ، ان قدر حواس ما متوجه قهوه خوري هاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در ان رانمي فهميم .

 پس دوستان من ، حواستان به فنجان ها پرت نشود ... به جاي ان از نوشيدن قهوه خود لذت ببريد .

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 شهریور1386ساعت 7:14  توسط سارا  | 

 

      

        ====>>  چرا وقتی کاغذ را روی آب رودخانه می اندازی همراه با آب پیش میره ؟

 

 خوب هیج کس که جواب منو نداد اما بهتون می گم چرا :

کاغذ روی اب با اب پیش می ره چون اراده نداره

چون خودشو به دست تقدیر سپرده

و نمی خواد بر خلاف جریان اب شنا کنه

اون نمی تونه مسیر زندگی شو تغییر بده

پس در نهایت در گرداب ضلالتی که خودش برای خودش ساخته غرق

 می شه

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 شهریور1386ساعت 2:22  توسط سارا  | 

 

  راز دست يابي بوفقيت و آرامش درون :

 

   راز اول : ذهن خود را براي پذيرش هر چيزي اماده سازيد ولي وابسته نشويد .

 

   راز دوم : تا زماني كه نغمه ي دل خويش را شكوفا نساخته اي آرام منشين .

 

   راز سوم : نمي توانيد انچه را كه نداريد به ديگران ببخشيد .

 

   راز چهارم : سكوت سرشار از ناگفته هاست .

 

   راز پنجم : گذشته خود را رها كنيد .

 

   راز ششم : نمي توانيد مشكل خود را با همان دستي حل كنيد كه آن را افريده است .

 

   راز هفتم : هيچ گونه خشم و رنجشي قابل توجيه نيست .

 

   راز هشتم : با خود به گونه اي رفتار كنيد كه گويي همان هستي كه ارزويش را داري .

 

   راز نهم : درون خويش را گرامي بداريد هرگز نمي توانيد از نيرويي كه شما را افريد جدا شويد .

 

   راز دهم : پرهيز از تمامي افكاري كه شما را ضعيف مي كند نشانه ي خرد و فرزانگي است .

 

 

                             اميدوارم رازدار خوبي باشيد

 

                                  آرزومند  آرزوهايتان

                                

                          ==< سارا >== 

        

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 6:8  توسط سارا  | 

وقتي هر گوشه ي اين شهر               پر تزريقي  و معتاد

وقتي شاعر  سياست                      به  مسافر  كشي  افتاد

وقتي باتوم  و  كشيده                     زده   تو غرور  مردم

وقتي  زجه ي  شكنجه                   توي اين همه  صدا  گم

 

 

وقتي   پرونده   ي   بره                  زير دستاي  يه  گرگه

جايي   كه   چرا  و  اما                    غلطي خيلي   بزرگه

وقتي  كودك      خيابون                نصفه شب آدامس به دسته

اونكه مسئول و مديره                      يا خماره    يا كه مسته

 

  دختر فراري هر شب                        وقتي تو تخت جديده

روي موهاش حتي رنگ                    گل سر رو هم نديده

وقتي كه گليم تصميم                        قد پاي من و ما نيست

وقتي حرف حرف يه فرده               حرف حرف اجتما نيست

 

وقتي مزه تن تو                              باب دندون سياست

جاييكه شعر جديدت                     دردسر ساز مي شه واست

از دو تا چشماي آبيت                      شعر گفتن خنده داره

توي شهري كه غم نون                    اشك مرد و در مياره

 

 

به ويكتور خارا شاعر شهيد شيليايي

 

از كتاب   كافه نادري   مجموعه ترانه هاي

                                             دكتر شاهكار بينش پژوه

_تهران . 1351

_ شاعر . آهنگساز

_ مدرس دانشگاه

_ فوق ليسانس جغرافياي سياسي

_ دكتراي برنامه ريزي شهري (Ph.D  )

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 8:17  توسط سارا  | 

توگفتي كه دنياي آدم همين جاست      مرا باز گردان

كه اين جا فقط فصل كولاك سرماست    مرا باز گردان

 

چرا وصل ما را به تيغي بريدند ؟ به زخمي خريدند

رها از تو بودن هماورد شبهاست     مرا باز گردان

 

مرا از وجودت به اينجا كشاندي     به بودن نشاندي

نديدي نگاهم,  وجودم چه تنهاست    مرا باز گردان

 

چرا رنج بردي؟ چه تكليف سختي ست  كه شايسته ات نيست

مجازات ماندن گناهي كه بر ماست      مرا باز گردان

 

در آن قصر خونين نفس ميزدم من    كه امنيتم بود

از اين عصر خونريز به آنجا كه زيباست    مرا باز گردان

 

به جز دست هايت كجا را بخواهم ؟ كه آرامشي نيست

از اين دير وحشي كه چنگال غوغاست مرا بازگردان

 

من آغاز ترسم كه اين جا بزرگ است  و دندان گرگ است

به دنياي تنگي كه پيوند گرماست     مرا باز گردان

 

ببين نغمه اي را كه غمگين سرودي    تو شاعر نبودي

به آغوش تنگت به شعري كه در ماست    مرا باز گردان

 

همان جيغ اول پشيمانيم بود    كدامين تولد ؟!

به گرماي زهدان به آنجا كه يكتاست    مرا باز گردان

 

 

 تقديم به مادرم شايسته ( شاعر : نغمه رضايي )

 

   _  چهاردهم خرداد 1363. تهران

 

   _  دانشجوي ادبيات انگليسي دانشگاه تهران

 

 

 آثار :

 

    _  رد درد 1376

 

    _  فرياد 1381( برگزيده نخستين دوره جايزه ادبي پروين اعتصامي )

 

    _  رهايي 1383

 

    _ آخرين روز هاي سيلويا پلات ( ترجمه )

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 0:29  توسط سارا  | 

 

دشتها آلودست

در لجنزار گل لاله نخواهد روييد

 

در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟

فكر نان بايد كرد

و هوايي كه در آن

نفسي تازه كنيم

 

گل گندم خوب است

گل خوبي زيباست

 

اي دريغا كه همه مزرعه دلها را

علف هرزه كين پوشاندست

 

هيچكس فكر نكرد

كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

كه چرا سيمان نيست

وكسي فكر نكرد

كه چرا ايمان نيست

 

وزماني شده است

كه به غير از انسان

هيچ چيز ارزان نيست .

 

 

== <حميد مصد ق> ==

1318- 1377

 

(از كتاب تا رهايي : مجموعه ي شعر ها و منظومه ها )

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 7:3  توسط سارا  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 7:13  توسط سارا  |